فشار رواني 
ساعت 3:30 عصر، خيابان انقلاب زير پل كالج در راه برگشت از دانشگاه به خونه بودم و توي گرماي طاقت فرساي خرداد ماه منتظر تاكسي بودم،با هزار بدبختي سوار يه ون تاكسي شدم دقايقي نگذشته بود متوجه رفتار عجيب راننده شدم ،اون در حالي كه مشغول گوش دادن به اشعار استاد واقعا جواد،يساري بود با خودش حرف مي زد و حركات غير معمولي انجام مي داد با اشاره ي يكي از مسافران به اينكه بنده ي خدا مشكل داره بيشتر بهش توجه كردم،درحال رانندگي حركات مارپيچ انجام مي داد به ديگر راننده ها اهانت مي كرد و به عابرين پياده در حال عبور از خيابان بد وبيراه مي گفت. بيشتر كنجكاو شدم رفتم بغل دستش نشستم سر صحبت رو باهاش باز كردم اون شروع كرد به گلايه و شكايت از اقساط زياد تاكسيش،كمي سهميه بنزينش،اجاره خونش
و.... بهش گفتم تحصيلاتت چيه؟گفت: ليسانس پتروشيمي ،مي گفت كار گير نياوردم زدم تو بيزينس (كار آزاد) اما برشكسته شدم وحالا به رانندگي افتادم ،واقعا ذهن و روان ناآرامي داشت.